هیئت

متن مرتبط با «دیالوگ های زیبا» در سایت هیئت نوشته شده است

سینیu200cهای چای

  • نیلوبلاگ

    یا رب نظر تو برنگرددxa0 دیشب بعد از چای دادن به کل مسجد، نشسته بودم کنار دیوار. داشتم سقف گنبدی مسجد رو تماشا میکردم و تو حال خودم بودم.xa0 یه مرتبه صدای خودم تو مغزم پیچید که خطاب به خودم میگفت: فهمیدم چرا تو دهه فقط امشب اومدی مسجد! حتما امشب کسی نبوده چای بده! شاید هم بوده و امام حسین دلش میخواسته تو چای بدیu200d♀️ پ. ن: یک ربع از نماز نگذشته بود که سینی حلوا اومد زنونه بعد هم سینیهای چای. ما هم که دم در و دم دست!xa0 اما خوش گذشت...

    ادامه مطلب
  • جورابu200cهای خال خالی کریسمس

  • نیلوبلاگ

    یا رب نظر تو برنگردد دیروز اولین کادوی کریسمس زندگیم رو گرفتم. اونم وقتی که حدود دو ماه از کریسمس گذشته! قبلا واسه زهرا تعریف کرده بودم که سر کریسمس گیر دادم به مامان که برام کادو بخر. البته شوخی شوخی. دیروز که خونش بودم یه جفت جوراب مشکی ساق بلند خال خالی داد دستم و گفت خیلی وقته برات کادو کریسمس خریدم نشد که بهت بدم. برام جوراب ساق بلند خرید. چیزی که خودش خیلی دوست داره. فقط این تو سرم میچرخه که چه طور این فرشته تو زندگیم پیدا شد؟xa0...

    ادامه مطلب
  • کنار قدمu200cهای جابر_یکم

  • نیلوبلاگ

    خیلی وقته رفتم و برگشتم. خیلی از خاطراتو همون روزا نوشتم، یعنی بعد از پیادهروی. اما قسمت شد الان منتشرش کنم. اینجا هم بعد مدتها با بهترین خاطرات دنیا گردگیری کنم... . یا رب نظر تو برنگردد سهشنبه نه آبان نود شش غروب امروز عجیب زیبا بود. عجیب. آسمون برای بدرقمون سنگ تمام گذاشت. الان نیم ساعتی از اذان گذشته و تاریک شده. تو ذهنم دارم یه مسیر خاکی رو تصور میک...

    ادامه مطلب
  • کنار قدمu200cهای جابر_دوم(در مسیر حرم حضرت امیر)

  • نیلوبلاگ

    یا رب نظر تو برنگردد اول که سوار اتوبوس شدیم آقای کاشی برگه شعرها رو ازم خواستن. سر قضیه ثبتنام دلم باهاشون صاف نبود.(قضیه ثبتنام و ما ادراک قضیه ثبتنام! زنگ اول به خانم کارگران. پا در هوا موندن. شانسی به یه بنده خدای تو آبنمک مونده گفتن. شماره آقای نمونه رو گرفتن. زنگیدن. شماره آقای جعفری رو گرفتن. زنگیدن. حرفهای مثبت شنیدن. بعد دو روز کنسل شدن حرف مثب...

    ادامه مطلب
  • کنار قدمu200cهای جابر_سوم(حریم مولا)

  • نیلوبلاگ

    یا رب نظر تو برنگردد از مرز ساعت هفت صبح سوار اتوبوس شدیم و ساعت چند تو نجف پیاده شدیم؟ حدود شش عصر! تقریبا یک روز تمام در اتوبوس بودیم. صفهای طولانی مردم به سمت کربلا از نیمههای راه مشخص بود. با اینکه با حضورشون زمان بیشتری توی راه بودیم اما واقعاً از دیدنشون خوشحال بودم. با ظاهری کاملا متفاوت نسبت به ما پیاده روی میکردن. با دمپایی و بدون هیچ باری.xa0 ادا...

    ادامه مطلب
  • کنار قدمu200cهای جابر_چهارم(مسیر عاشقان)

  • نیلوبلاگ

    یا رب نظر تو برنگردد از مسجد سهله راه افتادیم. حدود سهنیم شب بیدار شدیم و دستهجمعی از همون صحن حضرت زهرا زیارت وداع دستهجمعی خواندیم و راه افتادیم سمت خیابان برای پیدا کردن ماشین به سمت مسجد سهله. ماشین پیدا نشد و تقریبا یک خیابان کامل پیاده رفتیم تا بالاخره انتهای خیابان حاجی نساج دو تا ون پیدا کرد. ون سوار شدیم رفتیم سهله. سهله حس سادگی و صمیمیت قشنگی د...

    ادامه مطلب
  • کنار قدمu200cهای جابر_پنجم(و اینک بهشت)

  • نیلوبلاگ

    یا رب نظر تو برنگردد اسکان یه مجموعه ساختمانی نیمه ساخته بود که خیلی هم بزرگ و خفن بود جوری که توی کاربری این ساختمانها مونده بودم. قبلا شنیدن بودم هتله اما تعدادش به هتل نمیاومد از طرفی نقشهش هم شبیه آپارتمان نبود. بگذریم.xa0 ادامه مطلب...

    ادامه مطلب
  • فرشتهu200cهای بیu200cبال

  • نیلوبلاگ

    یا رب نظر تو برنگردد تو این سفر با خیل عظیمی از انسانهای خیلی خوب مواجه شدم که میخوام یادم بمونه و انشاءالله شبیهشون باشم تو خوبیها. ادامه مطلب...

    ادامه مطلب
  • دریافت های سخت این روزها

  • نیلوبلاگ

    یا رب نظر تو برنگردد... امسال برای من با یاد گرفتن شروع شد. یاد گرفتن از راه سختش.xa0 قبلا خدا نشانم داده بود که وقتی به چیزی خیلی مطمئنم چنان همه چیز را زیر و زبر میکند و عکس تصور من جلو میبرد که انگشت به دهان بمانم. همان قبلاها که این اتفاق سر برگه ه...

    ادامه مطلب
  • یادآوری های شیرین

  • نیلوبلاگ

    یا رب نظر تو برنگردد... بعد از فوت آقای هاشمی با بچه ها نشسته بودیم دور هم که یاد حرف امید افتادم و برای بچه ها گفتم که برادرم گفته تا پنج شنبه شب وقت داری خودت را به خانه معرفی کنی و جوابش داده ام که مگر دست من است؟ امتحانم عقب افتاده؛ باید تا شنبه بمانم. گفتم که انگار خیلی دلش تنگ شده که این طور می گوید. فرزانه هم از دلتنگی مادرش گفت. بعد از این حرف ها فاطمه با لحن خیلی دوست داشتنی گفت بچها چقدر خوب است ما خانواده داریم. از این حرفش برداشت کردم چقدر خوب است آدم هایی را داریم که دلشان برایمان ت...

    ادامه مطلب
  • روزهای من بودن

  • نیلوبلاگ

    یا رب نظر تو برنگردد... از همه ی روزهای دختر بودن یاد گرفته ام که وقتی جلوی مردی با جسارت سینه سپر کرده ای و با او سر شاخ شده ای مهم نیست چقدر محکم و جدی به نظر بیایی؛ باز هم ته قلبت می لرزد؛ شاید دستانت هم. آرزو می کنی کاش بود کسی که جای تو مرد می بود! سینه سپر می کرد و بار بحث کردن با نامحرم را به دوش می کشید. مهم نیست سر جلسات حجاب چقدر منطقی به نظر برسی باز هم دلت می خواهد کس دیگری به جای تو جواب کسانی را می داد که از وجود کاباره دفاع می کنند. کس دیگری بود که با فلان مسئول بحث می کرد تا تو م...

    ادامه مطلب
  • دیالوگ

  • نیلوبلاگ

    یا رب نظر تو برنگردد... #میخوای دو تا سیب دیگه هم بذاری رو میوه ها؟ سیب ها زیاد میمونه ها _نه بابایی ممنون خیلی سنگین میشه *خوب لااقل این برنج ها رو ببر نذریه. مزشو که دوست داشتی. _آره مامانی دوست داشتم اما همین الانش هم ساک جا نداره. #اشکال نداره من جا میدم! *پس من برم بیارم. _(در این برهه من معمولا سکوت میکنم) *انقدر ناز نکن دیگه _ناااااااز؟؟؟؟؟ من واقعا حرفی ندارم! . هر وقت بارو بندیل می بندم که از منزل سمت خوابگاه راه بیفتم مکالماتی شبیه مکالمات فوق بین من و پدر و مادر در جریان است. بعضا مشا...

    ادامه مطلب