دیالوگ

خرید بک لینک

یا رب نظر تو برنگردد...

#میخوای دو تا سیب دیگه هم بذاری رو میوه ها؟ سیب ها زیاد میمونه ها

_نه بابایی ممنون خیلی سنگین میشه

*خوب لااقل این برنج ها رو ببر نذریه. مزشو که دوست داشتی.

_آره مامانی دوست داشتم اما همین الانش هم ساک جا نداره.

#اشکال نداره من جا میدم!

*پس من برم بیارم.

_(در این برهه من معمولا سکوت میکنم)

*انقدر ناز نکن دیگه

_ناااااااز؟؟؟؟؟ من واقعا حرفی ندارم!

.

هر وقت بارو بندیل می بندم که از منزل سمت خوابگاه راه بیفتم مکالماتی شبیه مکالمات فوق بین من و پدر و مادر در جریان است.

بعضا مشاهده شده دور از چشم من چند تا سیب و پرتقال و... در پلاستیک میوه ها می گذارند!

نتیجه ی این بارکشی سنگین می شود شب بیداری تا صبح از دست درد ناشی از حمل سی، چهل کیلو بار از دم ورودی محوطه خوابگاه تا طبقه ی سوم!

به پیر، به پیغمبر اینجا نه قحطی است نه ما را به اسارت گرفته اند نه کسی از ما بیگاری می کشد!

همه چیز اینجا پیدا می شود؛ مثل آنجا!

.

پ.ن: تنها خوبی این داستان دیدن دوباره ی محبتشان است. سایه شان مستدادم

هیئت...

ما را در سایت هیئت دنبال می‌کنید

برچسب: دیالوگ های ماندگار,دیالوگ,دیالوگ های ماندگار عاشقانه,دیالوگ های ماندگار جوکر,دیالوگ های شهرزاد,دیالوگ فیلم قیصر,دیالوگ فیلم بارکد,دیالوگ های ماندگار حشمت فردوس,دیالوگ های زیبا,دیالوگ هامون, نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 18:50

صفحه بندی