هیئت

متن مرتبط با «در ده سالگی» در سایت هیئت نوشته شده است

کنار قدمu200cهای جابر_دوم(در مسیر حرم حضرت امیر)

  • نیلوبلاگ

    یا رب نظر تو برنگردد اول که سوار اتوبوس شدیم آقای کاشی برگه شعرها رو ازم خواستن. سر قضیه ثبتنام دلم باهاشون صاف نبود.(قضیه ثبتنام و ما ادراک قضیه ثبتنام! زنگ اول به خانم کارگران. پا در هوا موندن. شانسی به یه بنده خدای تو آبنمک مونده گفتن. شماره آقای نمونه رو گرفتن. زنگیدن. شماره آقای جعفری رو گرفتن. زنگیدن. حرفهای مثبت شنیدن. بعد دو روز کنسل شدن حرف مثب...

    ادامه مطلب
  • مدرسه عشقی که عاشقش شدم.

  • نیلوبلاگ

    یا رب نظر تو برنگردد... عاشق بسیجم چون به من یه دنیای تازه داد. آدم های تازه داد. آدم هایی که باعث شدن بفهمم آدم نیستم. بفهمم دنیام، ارزش هام غلطه. بفهمم غلطه و برگردم. برگردم سمت خوب شدن، ارزش واقعی داشتن. شاید هنوز این ارزش های واقعی رو ندارم. انقدر تو قلبم جا نیفتادن که براشون بمیرم اما همین که فهمیدم صحیح و غلط چیه برام اندازه دنیا می ارزه. بسیجو دوست دارم چون بین آدم هاش فهمیدم آقا و بزرگتر یعنی چی. بین همین بچها قسمت شد برم زیارتشون کنم. با همین بچها پاسداشت شهدا گرفتیم؛ راهیان نور بردیم؛...

    ادامه مطلب
  • دریافت های سخت این روزها

  • نیلوبلاگ

    یا رب نظر تو برنگردد... امسال برای من با یاد گرفتن شروع شد. یاد گرفتن از راه سختش.xa0 قبلا خدا نشانم داده بود که وقتی به چیزی خیلی مطمئنم چنان همه چیز را زیر و زبر میکند و عکس تصور من جلو میبرد که انگشت به دهان بمانم. همان قبلاها که این اتفاق سر برگه ه...

    ادامه مطلب
  • ده سالگی

  • نیلوبلاگ

    یا رب نظر تو برنگردد... ده سال پیش بود. همین مهرماه. شروع درس در کلاسی بود که هنوز دیوارهایش رنگ نخورده بود و حیاط مدرسه اش خاکی؛ و هزار و یک چیزدیگرش هم لنگ میزد. و کلاس 16 نفره ای که میز و نیمکت هایش خیلی بیش از دانش آموزانش بود.xa0 بین هم کلاسی ها دختری بود که از لحظه اول از او بدم آمد. دوستش نداشتم! به قول خودمان لایتچسبک بود اساسی! مطابق همه ی چیزهایی بود که در لیست سیاهم قرار میگرفت: -پاک کردن تخته با سر به محض اینکه معلم می گفت تخته کثیف است -توضیحات عریض طویل موقع جواب دادن درس -خنده های...

    ادامه مطلب