
یا رب نظر تو برنگرددالان توی رم دقیقا یک ماه و چهار روزه ام. مثل یه فسقلی که داره راه میره و با تحیر به دنیای دورش نگاه میکنه. به فرهنگ و عادت مردم. به اتمسفر اینجا.این یک ماه چه طور بوده؟ نمیدونم!بگم گیج؟ بگم دنبال کشف؟ بگم سر در گریبان و مشغول خود؟ یا همش با هم؟ ادامه مطلب...
ادامه مطلب
یا رب نظر تو برنگردد اول که سوار اتوبوس شدیم آقای کاشی برگه شعرها رو ازم خواستن. سر قضیه ثبتنام دلم باهاشون صاف نبود.(قضیه ثبتنام و ما ادراک قضیه ثبتنام! زنگ اول به خانم کارگران. پا در هوا موندن. شانسی به یه بنده خدای تو آبنمک مونده گفتن. شماره آقای نمونه رو گرفتن. زنگیدن. شماره آقای جعفری رو گرفتن. زنگیدن. حرفهای مثبت شنیدن. بعد دو روز کنسل شدن حرف مثب...
ادامه مطلب
یا رب نظر تو برنگردد... امروز، سه آذر یک صبح زیبای پاییزی بالاخره دیدمشان.xa0 وقتی که حدیث مژده ی دیدار را داد در سرویس بودم و برای کلاس ساعت 3 آیین می رفتم. وقتی خبر را داد باور نمی کردم. تا نیم ساعت خنده از لب هایم دور نمی شد. همین طور خندان سمت کلاس می رفتم طوری که اگر کسی رویم دقیق می شد با خود می گفت یقینا دیوانه ام. چند روز بعد آماده شدیم و بعد از نماز ظهر رفتیم سپاه الغدیر. باید پیش از اذان می رسیدیم اما طبق معمول دیر کردیم. نماز خوانده رفتیم. بچها ناهار هم خورده بودند. رفتیم داخل سلف سرب...
ادامه مطلب